قالب سبز


Berry Memories
A beautiful and shiny place
لوگو دوستان

بعد مدت ها، سلام🤍🌻

خیلی دلم میخواست بیام اینجا ولی نمیدونم چرا اون انرژی لازم رو انگار نداشتم که بیام اینجا و بنویسم. ولی خب اومدم دیگه😁

تو این یک هفته‌ که گذشت، اول از همه حجم اینترنتمون تموم شد و تا روز دوشنبه من انگار تو غار بودم... پس حتی اگه خودم هم میخواستم، نمیتونستم بیام اینجا چون اینترنتی نبود که بیام😂

مهم ترین اتفاقا، بنظرم روزای سه شنبه و پنجشنبه رخ دادن. هر چند زیاد هم مهم نیستن ولی نمیدونم... شاید جالب باشن! روز سه شنبه تصمیم گرفتم که برم بیرون و برم رنگ مو بخرم و با موهای صورتی (که دیگه صورتی نبودن و بیشتر به نارنجی میخوردن) خداحافظی کنم. مامانم همچنان اعتقاد داشت که حیفهههه خیلی قشنگه و اینا ولی خب من تسلیم نشدم💅🏻 خلاصه که رفتیم یه مغازه ولی یه مغازه جدید رفتیم و اون قبلیه که ازش رنگ مثلا صورتی رو خریده بودیم رو نرفتیم. اونجا خانمه بهمون گفت که رنگ مشکی بد میشه و نزن به موهات پس یه رنگ تیره دیگه انتخاب کردم. فندقی!🌰 مامانم هم هوس کرد که برای خودش رنگ بخره و در نهایت زیتونی تنباکویی انتخاب کرد *خودم نمیدونم اصلا قراره چه رنگی در بیاد موهای مامانم... زیتونی رو میدونم چیه اما تنباکویی رو هیچ تصوری ندارم* خلاصه که اون وسط یکم چیز میز دیگه هم خریدیم و بعد اومدیم بیرون. اون وسط خیابون هم دختر داییم رو دیدیم که اون هم با مامانم هم عقیده بود که نهههه رنگ موهات رو عوض نکن ولی باز هم من اهمیتی ندادم😎 تقریبا با مامانم داشتیم نزدیک خونه می‌شدیم که یهو فهمیدم ای وای من آذوقه هام تموم شده! *آذوقه: کیک، خوراکی...* پس با مامانم یسر فروشگاه هم رفتیم و بابام هم یهو اونجا ملاقات کردیم و بعد از خرید دوباره رفتیم خونه.

اول از همه پام که به خونه رسید، رفتم تینتی که خریده بودم رو امتحان کردم. یجورایی تازه با پدیده ای به اسم تینت لب آشنا شدم یعنی میدونستم چیه ولی نخریده بودم. اما الان یکم پشیمونم چون لبام خشک میشه هر وقت که اونو میزنم و من خیلی متنفرم از این خشکی لب. خیلی آزار دهندس😖 نمیدونم شایدم مشکل از لبای منه. در کل زیاد حال نکردم.

بساط رنگ کردن موهای من، از ساعت دوازده شب شروع شد! ما خانوادگی جغدیم و حتی الان که دارم این متن رو مینویسم همه بیدارن هنوز😅 تا ساعت یک تقریبا کار موهای من تموم شد و بعدش رفتم حموم. الان از نتیجه راضیم. موقعی که موهام خیسه مشکی دیده میشه ولی در حقیقت همون فندقیه🌰✨️ جا داره از مامانم تشکر کنم چون اون همش موهای منو رنگ میکنه🥺 کلا یجایی از خونه ما انگار شده آرایشگاه مامان من. یه آینه تقریبا بزرگ داریم که بین اتاق منو مامانمه و هر سری که موقع رنگ کردن میشه، ما اونجا رنگ میکنیم😂

روز چهارشنبه برای اولین بار امتحان داشتیم. این اولین امتحان از کتاب لتس تالک بود و خب واقعا آسون بود. من هی میگم این کتاب مزخرفه ولی آنیتا همش ادعا داشت که نه خیلی خوبه اما آنیتا هم بالاخره سر کلاس زبان اعتراف کرد که اونم دیگه خوشش نمیاد ازش چون همش باید حرف بزنیم. اسمش روشه دیگه، لتس تالک😂 البته من جدیدا قبل از کلاس زبان راجب موضوع هایی که قراره حرف بزنیم یکسری جمله و متن آماده میکنم با کمک چت جی پی تی تا سر کلاس بگم. تا الان مفید بوده و قطعا در آینده هم ادامه میدم این روش رو.

روز پنجشنبه با دوستم دوباره تصمیم گرفتیم بریم بیرون و خب یسری اتفاقای عجیب افتاد! اول از همه، داشتم تو خیابون راه میرفتم یهو یه آقا که شیشه ماشینش پایین بود گفت ببخشید خانم میشه یه لحظه وایسین منم وایستادم و فکر کردم آدرس میخاد ولی خب یهو در کمال ناباوری گفت امکانش هست که باهاتون بیشتر آشنا بشم و شماره تلفنتون رو داشته باشم؟ منم هی میگفتم من کار دارم و دیرم شده اونم میگفت خب منم میخام الان برم سر کار آخرش گفتم من ۱۷ سالم بیشتر نیست و بنظر خودم الان باید درس بخونم و نباید سراغ این چیزا باشم اونم گفت منم سنم اونقدر زیاد نیست و مشکلی با درس خوندن ندارم و حمایتت میکنم دیگه منم برای اینکه از دستش در برم گفتم خب خودم اصلا نمیخام آقا دوست ندارم اونم خوشبختانه به نظرم احترام گذاشت و منم در نهایت با جمله امیدوارم کیس مناسبتون رو پیدا کنید و موفق باشید رفتم و خداحافظی کردم. راستش شاید عادی باشه برای خیلیا دلی برای من اولین بار بود که همچین اتفاقی میفتاد. اصلا چرا یهو باید ینفر از یه آدم رندوم تو خیابون شماره بخواد؟ نمیدونم... شایدم قصد بدی نداشته ولی خب عجیب بود. در عین حال یکم دلم براش سوخت ولی خب شایدم آدم بدی بوده.قضیه پیچیده ایه رهاش کنیم بهتره🚶🏻‍♀

مورد دوم این بود که یهو وسط خیابون تصادف شد. انگار یه ماشین و يه موتور با هم تصادف کردن و سر نشینای اون موتوره که دو تا آقا بودن پخش زمین میشن. یکیشون پاش در میره و اون یکی دیگه سرش میشکنه. دوست منم خیلی اصرار داشت اونجا وایسیم و نگاه کنیم ولی خب کاری از ما بر نمیومد. خوشبختانه مردم زنگ زدن آمبولانس و اون دو نفر رفتن بیمارستان. امیدوارم حالشون خوب باشه الان.

بیرون رفتنمون یکم بد گذشت راستش. من تو ذهنم یجور دیگه تصور کرده بودم ولی خب در نهایت با دو پدیده عجیب مواجه شدم. البته غیر از این چیزایی که گفتم، با دوستم یه پیراشکی خریدیم و خوردیم و لباس فروشیای شهر رو به خاطرش شخم زدیم تا به شومیز گره ای براش پیدا کنیم. هر چند در نهایت نه شومیز خرید و نه تینت لب *دنبال تینت هم بود* ولی خب بازم خوش گذشت تقریبا.

این بود از خلاصه این هفته✨️ راستی کتاب کیمیاگر برای بار دوم تموم شد و دلم برای وایبش تنگ میشه. الان یکی از مجموعه کتاب های تام گیتس رو دارم میخونم. تقریبا تو ژانر طنزه و راجب ماجراهای یک پسر بچه به اسم تامه ولی خب من خوشم میاد ازش. بخش عجیب ماجرا اینجاست که چند روز پیش مچ داداشم رو وقتی که داشت این کتابو میخوند گرفتم و شوکه شدم چون خیلی انگار ازش خوشش اومده بود و همش میخندید🤨 صحنه عجیبی بود.

ممنون که طومارم رو خوندید🤍 امیدوارم روز خوبی رو داشته باشین😇 *هر چند که الان بیشتر مردم خوابن ولی خب...*

[ شنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۴ ] [ 3:11 ] [ Sofia Malikson ]

.: Weblog Themes By GreenSkin :.

درباره وبلاگ

من سوفیام و میتونی بهم دختر آفتاب گردون هم بگی🌻💖
اینجا معمولا خاطراتم و یا هر چیزی که از نظرم جالب بوده و تجربش کردم رو مینویسم و باهاتون به اشتراک میزارم😇
امیدوارم از نوشته هام خوشتون بیاد💞
برچسب‌ها وب